خرید بک لینک
خیل وقته ننوشتم چون انقدر درگیر روزگار و مشکلات زندگی شده بودم که نمیتوانستم زمانی برای چند پارگراف خرج کنم.مشکلات این ماه ها اعم از مالی و کاری یک طرف بی معرفتی سارا در برخورد با من طرف دیگر. سارا تنها به دانشگاه فکر میکند، نه غذایی درست میکند و نه نظافتی و نه هم صحبت میشود. هر بار که از خستگیهایم

برچسب: نویسنده: سارا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 16:50

مریضی سارا تنها کسی که برام مهمه داره بدتر میشه و دکترا نظر آخر را به کشیدن مایع مغزیش دادن و تا ببینیم خدا چی میخواد.

این روزا درگیر جور کردن یه وامم که سارا رو بفرستم بره درمان بشه و به حمد خدا سالم و سلامت برگرده.

اینیم که میگم بفرستمش، باید خاطر نشان کنم تو جزیره بشدد دکترا و کادر پزشکی بدی داره و به همیتن خاطر میریم تهران یا کرمانشاه برای جمع کردن این ماجرا.

فقط خدایا ازت میخوام که سارا رو سالم و قبراق مثل روز اولی که از مادر متولد شده بهم برگردونی. دمت گرم

برچسب: نویسنده: سارا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 16:50

این روزا یکی از مشکلات و دقدقه های بزرگ ذهنم از بین داره میره سارا باز دهن بخور پیدا کرده و صبحانه و نهار و شامش رو داره میخوره و لپای نازش گل افتاده.

این خیلی خوبه خدایا شکرت

برچسب: نویسنده: سارا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 16:50

دیروز صبح سارا خیلی حالش بد شده بود یه ویروس گرفته بود و ما تا ساعت 2 صبح تو بیمارستان بودیم و امروز سارا تا ساعت 13 خوابید منم داشتم خودم رو آماده میکردم تا داش علی بیاد.

داش علی واقعا خیلی مرد خوبیه من از باجناق چیز زیاد خوبی یادم نمیاد شنیده باشم ولی اگه همه باجناقا مثل داش علی هستن پس حرف مفته چون خیلی مرد خوب و شریفیه و خیلی هوای من و سارا رو تو روزگار سختی داشته.

خیلی خوشحالم که برای اولین بار بعد از ازدواج ما داره میاد اینجا، بنده خدا 2 سال درگیره مریضی و فوت مادرش بود و نتونسته بود بیاد.

برچسب: نویسنده: سارا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 16:50

دیروز روز خیلی بدی بود عزیز دل شکیب، سارا به شدت حالش بد شده بود و دل درد و حالت تهوع وسردرد و چشم درد و ....

وای بند خدا هر چی میخورد بالا میورد.

رفتیم دکتر سرم و چند تا آمپول زدن بهش وآمدیم خونه ساعت 10 شب دوباره حالش بد شد دیگه داشت اسید معدش رو بالا میورد که باز رفتیم بیمارستان و تا ساعت 1 و نیم درگیر شدیم ولی خدا رو شکر امروز حالش بهتر شد و راحت خوابیده.

خدایا شکرت و سلامتی رو به سارای عزیزم بده

برچسب: نویسنده: سارا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 16:50

این روزا خیلی خوش میگذره هر روز صبح که از خواب پا میشم میرم دونبال داش علی و پسرش امیر میریم دریا و بازار و شرابی میخوریم و....

خیلی خوبه که آدم از دور هم بودناش لذت ببره.

سا را هم این روزا حالش به حمد خدا بهتره و با خواهر و مادر و دنیا میره بیرون و عشق و حال میکنه خوشحالم که همه چی خوبه.

برچسب: نویسنده: سارا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 16:50

دیشب همه خونه ما جمع بودن برای شام. قبل شام من و داش علی یه دست تخته بازی کردیم که خیلی حال داد و داشتیم کوری خونی شدید میکردیم طوری شده بود که همه جمع شده بودن و منتظر بودن ببینن چی میشه که در آخر علی 4 به 3 من رو برد.دیگه بسات شام رو پهن کردیم و شام خوردیم و بعد بابا اکبر آمد و ایشون هم شام خورد و

برچسب: نویسنده: سارا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 16:50

خیلی بده حرفی که بدون فکر زده میشه

دیشب یک حرف که بین من و سارا بود رو جلوی فرزاد گفتم، هر چقدر هم بگم اعصابم خورد بود و تمرکز نداشتم و سارا رو مخم بود و... دایل نمیشد دهانم را باز کنم و بگویم آن چیز را که نباید میگفتم.

ببخش خانم مهندسم

برچسب: نویسنده: سارا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 16:50

صفحه بندی